تبليغاتX
یکی بود یکی نبود...

یکی بود یکی نبود...

افسوس! قصه ی مادر درست بود ، همیشه یكی بود ولی آن یکی نبود...

اثبات عشق...

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سال های اول زندگیمون خیلی خوب بود اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح احساس می کردیم میدونستیم بچه دار نمی شیم ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

ماست اولاش نمی خواستیم بدونیم با خودمون می گفتیم عشقمون واسه یه

زندگی رویایی کافیه بچه می خوایم چی کار؟ در واقع خودمونو گول می زدیم

هم من هم اون هر دومون عاشق بچه بودیم.تا اینکه یه روز ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391 ساعت 19:40 توسط .♥.NAzAN!N.♥. |


چــــــــرا نمیــ✖ـــفهمـــــن ؟!؟!

چــرا آدمـــا نمیـــدونن بعضــــــــے

 وقتهــــا خـــــداحافـــــظ یعنـــــــے :

 نــــذار برم یعنـــــــے بــرم گــــردوטּ سفــــت بغلـــــم کـــن

ســـــرمو بچـــــسبـــون به سینـــــَﮧ ت و...

 بگــــــو :خدافــــظ و زهــــر مـــار!!! بیخــــــود کــــردے میگے خدافـــــظ

مگـــــﮧ میـــذارم بــــرے؟!!! مــــگــﮧ الکیـــــــَﮧ !!!

چــــــــرا نمیـــــفهمـــــن نمیخــــــــواے برے؟!!!

چـــــــــرا میـــــــذارن بــــرے ؟؟.....

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ساعت 15:48 توسط .♥.NAzAN!N.♥. |


هرگز نرسیدن بهتر از دیر رسیدن است

وقتی دیر رسیدم و با دیگریــ  دیدمت ...


فهمیدم که گاهی


"هرگز نرسیدن بهتر از دیر رسیدن است"

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ساعت 16:26 توسط .♥.NAzAN!N.♥.


چه بلندایی...

 

آنروز ..

تازه فهمیدم

در چه بلندایی آشیانه داشتم...

 وقتی از چشمهایت افتادم...

هنوز دست و پای دلم درد می کند ..

چقدر شکستن سخت است ...

وقتی تو داری نگاه می کنی!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ساعت 15:52 توسط .♥.NAzAN!N.♥.


فقط يکـــ نقطه

بہ  جناب تنهائی اگر بر نخورد 

يک نقطه  . . .   !

فقط يک نقطه   . . .  !  

سا ل نو را   

می کند سا لِ تـــــــــــــــــــو "   

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391 ساعت 11:41 توسط .♥.NAzAN!N.♥. |


HaPpY nEw YeAr

 

 

 سال نو همگی مبارک

 

حكايت ما آدما اينه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ساعت 21:59 توسط .♥.NAzAN!N.♥. |


برای مخاطب خاص(عخشم)

عکسام نیمیاد:(

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390 ساعت 10:27 توسط .♥.NAzAN!N.♥. |


باید مــــــــردونه پـــــــاش وایســــتی...

دل آدما...!!



شیشه نیست که روی آن "هــا" کنیم...!!



بعد با انگـــشت قــــلب بکشیم و وایسیم آب شـــدنش رو تماشــــا کنیم


و کیـــــف کنیم...



رو شیشه نـــازک دل آدمـــا



اگـــه قلبـــــــــی کشیدی،



باید مــــــــردونه پـــــــاش وایســــتی...

 

وگرنه خیلی نامردی ...

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ساعت 19:39 توسط .♥.NAzAN!N.♥. |


جدایــــــی...

    جدایـــی  نادر  از  سیمینـ

                                  اسکــــار  گرفت  و

                                               جدایـــی من از تـــو عمرمـ را ...

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ساعت 21:10 توسط .♥.NAzAN!N.♥. |


جاے خالے صدایت...

دو...

رِ...

مےْ...

فآ...

سُلْ...

لآ...

سےْ...

نه!!!

هیچ نتے جاے خالے صدایت را پر نمےکند!!!

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390 ساعت 18:55 توسط .♥.NAzAN!N.♥. |


اینمـ واســـهــ تنوعــ موضوعــ...

مردها وقتی‌ یه زن بهشون میگه سردمه به سه دسته تقسیم میشن:

اونایی که بغل می‌کنن،

اونایی که جاکتشونو میدن

و احمق‌هایی‌ که میگن: منم همینطور!

اما مثل اینکه احمق های دیگه ای هم هستن مثل این:

دخـــــتر : عزیــــزم! من دیـــگه دارم یخ میزنـــــم! پســــــر : الهی فدات بشم مـن

یه 5 دقیقه ی دیگه م صبر کن، بعدش کاپشنتو بهت پس میدم !!

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ساعت 21:46 توسط .♥.NAzAN!N.♥. |


تو بهترینیــــــــــ...

زانوهامو بغل كرده بودمو نشته بودم كنار ديوار

ديدم يه سايه افتاد روم

سرم رو آوردم بالا

نگاه كرد تو چشمام، از خجالت آب شدم

تمام صورتمو عرق شرمندگی پر كرد



گفت:تنهايی؟

گفتم:آره



گفت:دوستات كوشن؟

گفتم: همشون گذاشتن رفتن



!گفت: تو كه مي گفتی بهترين هستن‍د

گفتم:اشتباه كردم



گفت: منو واسه اونا تنها گذاشتی؟

گفتم:نه



گفت:اگه نه،پس چرا ياد من نبودی؟

گفتم:بودم



گفت:اگه بودي،پس چرا اسمم رو نبردی؟

گفتم:بردم، همين الان بردم



گفت:آره،الان كه تنهايی،وقت سختی

گر گرفتم از شرم-حرفی واسه جواب نداشتم

-سرمو انداختم پايين-گفتم:آره



گفتم:تو رفاقتت كم آوردم،منو بخش

گفتی:ببخشم؟

---------------><<ادامه در ادامه مطلب>> <--------------

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ساعت 21:53 توسط .♥.NAzAN!N.♥. |


داستان عشقولانه...

---------------><<داستان رو تو ادامه مطلب گذاشتم>> <--------------


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390 ساعت 16:31 توسط .♥.NAzAN!N.♥. |


دنبالِ نخود سیاه...

حالا کهـ

میــ خواهی بروی،

لطفا" قدم هایت را..

سریع تر بردار؛

دلم را...

فرستاده ام..

دنبالِ نخود سیاه...

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390 ساعت 18:20 توسط .♥.NAzAN!N.♥. |


یخ بســـــ✖ـــته ام...!

آنقدر مرا سرد کرد از خودش از عشــــــــــــق

که حالآ جاے دلبستن ... یخ بســـــ✖ـــته ام

آهــــــــــــــــــاے .... !!!!!!!!!

روی احساسم پآ نگذارید ... لیز میخورید ... !!!

+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390 ساعت 16:52 توسط .♥.NAzAN!N.♥. |


دردناک تر...

 صبر کردن دردناکـــ است اما


فراموش کردن دردناک تر استـــ


اما ازینــ دو دردناک تر آن است کهـ


ندونی باید صبر کنیــ یا فراموشــ ...

+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390 ساعت 20:37 توسط .♥.NAzAN!N.♥. |


"این نیز"...

راستشــ را بگو...

نکند...

تو همان...

"این نیز" هستیـــ...؟

که همیشهـ می گذریـــ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ساعت 14:28 توسط .♥.NAzAN!N.♥. |


شباهت دلم با کفش های سیندرلا...!

شباهتـــ دلم را...

با کفش ـهای سیندرلا..

حس می کنیــ پسرکـــــ؟

دلمـ فقط..

اندازهـ ی ..

وجود لعنتی و ...

خواستنیِ توستـــ...

چه کردهـ ایــ با من؟

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390 ساعت 21:45 توسط .♥.NAzAN!N.♥. |


نمیتونم...

شد ـهـ بعضي وقتا يهو ديگه دوستشــ  نداشتهـ  باشي!؟
 
به خودت مي گي اصلاً واسه چيــ دوستش دارم!؟
 
مگه کيهـ !؟
 
مگه واسمــ  چيکار کرده!؟
 
مگه چيــ  داره که از همه بهتر باشه!؟...
 
بعد به خودت مي خندي که اصلاً واسه چي اينقدر خودتو اذيت کردي!؟
 
يهو .. يه چيزي يادت مياد ...
 
يه چيز خيلي کوچيکــ...
 
يه خاطرـهـ...
يه حرف ...
يه لبخند ...
يه نگاه ...
و بعد ...
 
همين ...
 
 همين کافيه تا به خودت بيای و مطمئن بشی کهـ
 
...نمی تونی فراموشش کنی ...
 
 
 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ساعت 13:19 توسط .♥.NAzAN!N.♥. |


عاشق نیستم...!

 عاشق نیستـم...!

فقط گاهی ؛

حرف تو کهــ می شود،

دلمــ .....

مثل اینکهـ تب کند ؛

گرم و سرد می شود ...!

تو ی سینهـ امـ چنـ✖گ می زند ؛

آب می شود ؛

تنـ✖گ میـ شود  ؛

تنگـــــــــ می شود ...!!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390 ساعت 14:34 توسط .♥.NAzAN!N.♥. |


عشق یعنی...

عشق یعنی اینکهـ...

بدونیــ نمیشه

اما...

نتونی ترکشــ کنی...

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ساعت 20:59 توسط .♥.NAzAN!N.♥.


ببین خرابش کردی...

به تو گفتهـ بودم که ...

با دلمـ بازی نکن؛

ببین...

خرابشـ کردی...

دیگر عاشق نمی شود...

 

کوچولو های ناز و خوردنی (+عکس)

  تموم بشهـ...

از یه جایی به بعد آدمــ دیگه نمیخواد همه چی درست بشهـ

میخواد همهـ چی تموم بشهـ...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ساعت 13:26 توسط .♥.NAzAN!N.♥. |


یه سوال تکراریــ...!

 اگه دو نفر لب پرتگاه باشن کدوم رو نجات میدی؟

اونی که دوستت داره یا اونی که دوسش داری؟

(جواب این سوالمو حتما" بدید.راستی کامنت های غیر مرتبط با این سوال رو لطفا" تو پست های دیگه بذارید.)

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390 ساعت 21:9 توسط .♥.NAzAN!N.♥. |


دلتــ میگیرهـ...

بعضی وقتا چیزیــ می نویسی

فقط برای یهـ نفر ، اما ...

دلتــ میگیرهـ وقتی یادت می افتهـ کهـ...

هرکسی ممکنهـ بخونهـ جز اون یه نفر

+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1390 ساعت 15:20 توسط .♥.NAzAN!N.♥. |


بی وفاتــــر...

درستـــ است کهـ دنیا بی وفاست!

اما...

شما قدرشـ را بدانید!

منــ..

دنیایی دارمـ...

بیــ وفاتر...

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390 ساعت 10:1 توسط .♥.NAzAN!N.♥. |


مردنــ قشنگــ...

دوستـــ دارمـ :
 
یه اتاقیـ باشه گرم گرم

روشن روشن

تو باشی و من باشمــ . . .

کفـ اتاق سنگـ باشهـ . . . سنگـ سفید

تو منو بغلمــ کنی که نترسم . . .

که سردمــ نشهـ . . .که نلرزمـ . . .

اینجوریـ که تو تکیهـ دادی به دیوار . . . پاهاتمــ دراز کردی . . .

منم اومدم نشستمـ جلوت و بهت تکیهـ دادم . . .

با پاهات محکمـ منو گرفتی . . . دو تا دستتمــ دورمـ حلقهـ کردی .

بهت می گمـ چشاتو می بندیـ ؟

می گی آره . . . بعد چشاتو می بندی .

بهت می گمـ . . . قصه میگی برامـ . . . تو گوشمـ ؟

می گی آره . . .

بعد شروع می کنی آرومـ آرومـ . . . تو گوشمـ قصهـ گفتنـ . . .

یه عالمهـ قصه ی طولانی و بلند . . . .

کهـ هیچ وقت تمومـ نمی شن .

می دونی ؟

می خوام رگــ بزنم . . . رگ خودمو . . . مچ دست چپمو .
 
---------------><<ادامه در ادامه ی مطلب>> <--------------
 
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390 ساعت 13:56 توسط .♥.NAzAN!N.♥. |


همان یک نفر...

دلتــ کهـ تنگــ یـک نفر باشد

خود خدا همــ که بیاید تا خــوشــ بگذرد

و لحظهـ ای فراموش کنی فایدهـ ای ندارد!

تو دلت تنگـــ استــ...

دلتــ برایـ  همان یکـ نفر تنگ استــ

تا نیاید

هیـــچـ چیز درست نمیـــ شــود

 

+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1390 ساعت 15:11 توسط .♥.NAzAN!N.♥. |


میم مالکیتــ...

نمی دانیـ چه لذتیــ دارد..

وقتی مرا..

با "میمِ" مالکیت..

مال خودتــ میکنیــ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390 ساعت 17:10 توسط .♥.NAzAN!N.♥. |


شانهــ هایتــ ...

سر بروی شانه های مهربانت میگذارمــ

 عقده ی دل میگشایمــ

گریه ی بی اختیارمــ

از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارمــ

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارمــــ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ساعت 12:40 توسط .♥.NAzAN!N.♥. |


چشمانـــ تو...

زیبایی دنیا را تنها آن زمان که در چشمان زیبای تو نگریستمـ دریافتمـ و از آن

پس هیچ لحظه ای از عمرمـ بدون اندیشه تو سپری نشد

اگر عمر من تنها یک شب باشد ارزو دارم همان یک شب را با تو بگذرانمـ

چرا که محبوبــ منـ:

این دنیا زمانی زیباست که در کنار تو باشم عشقــ منـ:

تمنای زندگی با تو را در دل دارمـ و دوست دارمـ هر شب در عشق تو ذوب گردمـ

من وابسته عشق تو شدمـ و دیدی که به عشقت پاسخ دادمـ تو اجازه دادی که

عشقت را در دلم احساس کنم پس:

با قلبمــ تو را صدا می زنمــ...

                               براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد                

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ساعت 13:27 توسط .♥.NAzAN!N.♥. |